|
نيمشب همدم من ديده ي گريان منست ناله ي مرغ شب از حال پريشان منست در همه عمر دمي خاطر من شاد نبود گريه انگيز تر از مهر من آبان منست خنده ها بر لب من بود و كس آگاه نشد زين همه درد خموشانه كه بر جان منست به بهارم نرسيدي به خزانم بنگر كه به مويم اثر از برف زمستان منست غافل از حق شدم و قافله ي عمر گذشت ناله ام زمزمه ي روح پشيمان منست گر به سرچشمه ي توحيد رسم جاويدم ورنه هر لحظه ي من نقطه پايان منست در بر عشق بسي دم زدم از رتبت عقل گفت خاموش كه او طفل دبستان منست + نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387 18 توسط مهرکیا |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 11 توسط مهرکیا |
پناه می برم به شب.... به زیر چتر تاریکی به فانوس روشن کم سوی کوچه ها تا کسی.... مرا نیازارد.. از گناه خوشرنگ روشنایی روز از نسیم چاپلوس سحر گاهی از ترحم شبنم به شاخه ی خشک ازپای مستم که در طلب او میرود به چاه از کلبه ی عروسکان زمینی پناه می برم به شب.... به شب که خلوتگه مخلصان عشق است به کوچه کوچه های شبانه به آن ترنم لحظه های تنهایی به آن اتاقک کوچک به بوی خوش بوی شب بویش پناه می برم به شب.... برای دوستاران شب + نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 19 توسط مهرکیا |
شدم سیراب درد از جان بیمارم بپوسم تن به زیر خاک پنهانم گسستم پای خود از دین عاقلها شدم راهی به خواب عشق بیدارم ...... ای پرده و رویاو آزوهایم در سیاهی بی قطره الماس بازارم این دو دیده ی تاریک من به سوی غیر بی رونق اگر تویی رونق بازارم . .... ای نی نواز شهر من خلوتسرایم پا گذار ای وادی دریای من صحرای چشمم پا گذار یارم بگفتا تا ابد نامش فراموشش کنم ای خاک دشتستان من بر قبر قلبم پا گذار ..... این سکوتم راوی فریاد جانکاه من است روی سرخم حاکی از عشق فروزان من است در پریشان لحظه های خلوت شبهای خود این دو چشمم شاهد اشک شرر بار من است ..... تنهاترین تنهای عالم در دییار غربتم روزوشب در وهم یارم کنج جای خلوتم سو نگاهم را به سوی کوی یارم برده ام تا که شاید رونقی گیرد سرای عزلتم ...... آیینه دار سنت نو پای عشقم سپه دار سپاه مست آن سلطان عشقم جاهلان را هرگز نباشد بهره از عشق من شاهد دیوانگی حضرت عشقم + نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 18 توسط مهرکیا |
به آن روحی که در پاییز دمیده به آن آتش که در سرما رمیده به آن سرمای گرمای زمستان به آن آرامش خشک نیستان به آن باران آتش در بهارم به آن گلهای وحشی در سرایم به آن روزی که شب را زنده دار است به آن مردی که سازش دلنواز است + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 21 توسط مهرکیا |
آمدم تا که تورا در نظرم تازه کنم مهر دیدار تو را بر دل خود سایه کنم گشته ام روی تو را از پس ایام وجود سینه را ازکرمت دف زن دیوانه کنم دیده ام را نبرم سوی کسی از نظرت دیده را جز نظرت تیره وبیراهه کنم بنشینم به رهی تا که شود رهگذرت شوق دیدار تو را عمر گدا خانه کنم + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 20 توسط مهرکیا |
هفت شهر عشق شهر اول : نگاه و دلربايي شهر دوم : ديدار و آشنايي شهر سوم : روزهاي شيرين و طلايي شهر چهارم : بهانه،فکر،جدايي شهر پنجم : بي وفايي شهر ششم : دوري و بي اعتنايي شهر هفتم : اشک،آه،تنهايي + نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386 17 توسط مهرکیا |
|
| |||||